andante
00:50 1405/4/31 - محمد .الف.
یک روز زمستانی بود. دم دمای صبح با صدای جوشیدن کتری، چکه های آب پرتقال را از روی انگشتانم مزه کردم و پلکم از ترشی پرید و با خنده های ریز زیر لب گفتم:« سرحال میشه برای درس خوندن.»
زیر گاز را خاموش کردم در فلاکس ریختم و تقریبا حاضر بودم و با تلفن ماشین گرفتم برای "اقاقیا"؛ خیابانی پر از چنار های سال خورده که سر به آسمان داده اند.
بم