یک روز زمستانی بود. دم دمای صبح با صدای جوشیدن کتری، چکه های آب پرتقال را از روی انگشتانم مزه کردم و پلکم از ترشی پرید و با خنده های ریز زیر لب گفتم:« سرحال میشه برای درس خوندن.»
زیر گاز را خاموش کردم در فلاکس ریختم و تقریبا حاضر بودم و با تلفن ماشین گرفتم برای "اقاقیا"؛ خیابانی پر از چنار های سال خورده که سر به آسمان داده اند.
درود به شما همراهان بلاگ ناردیس؛ به صورتی آزمایشی قرار هست یک سری پارتیتور و نت که توسط خود من نوشته یا تنظیم شما براتون به اشتراک بذارم. شاید به کار یک بنده خدایی اومد. از این شروع کردم تا هر چند روز یک محصول جدید بذارم.
اگر نوازنده یا مدرس هستید چه پیشنهادی دارید از آثار؟
نوشته ای دیگر از آرشیو برای شما نوشتم و نمی دانستم در بلاگیکس سر جمع 30000 حرف بیشتر نمی شود نوشت. شاید راه حلی دارد؟! در نهایت نوشته های منم بیشتر از این نمی شوند. اما برای بلاگ هایی با مقالات بلند بالا شاید یک ضعف باشد؟
مطلبی که پیش روست، از آرشیو خدا بیامرز بیان بود. همچنان به فکر یک سر و سامان دادن به وبلاگی هستم و در نهایت یک سری روزمرگی ها همیشه هست. سر و سامان دادن. مثل هر روز جمع ردن خونه و اتاق. گاهی روزمرگی ها بد نیستن. مثلا هر روز بیدار شدن و یار و رو دیدن، شنیدن، در آغوش کشیدن و با هم صبحانه خوردن. یا هر روز ساز زدن. از مسیر من لذت میبرم. واگنر متر گوش میکنم و حتی به مسیر موسیقی هم باید سر و سامانی دهم. امان از تنبلی و بی انگیزگی.
از دوباره به ضبط روی کاست شروع کردم. این احساس خوبی به من میده. در انزوا و خلوت خودم مشغول به گوش دادن کار های اخیر میشم. میفهمم که از سرم چه ها گذشت و این صداها اونقدرا فالش نیستن.
راست میگفتی، من همیشه از موسیقی مینویسم؛ به جد میگفتی یا کنایه چیزی جز موسیقی مهم نیست برام. البته که خیلی چیز ها اهمیت دارن. ولی اون چیزی که جدی میگیرمش همین صداهای منظم و نامنظم هستن.
این روز ها متوجه شدم کنترل و مداخله بی فایده است در امور زندگی. اون چیزی که به نیکی فکر میکنیم هست رو باید جاری کرد تا به زور تزریق شه به روزمرگی.
اینطور میشه حقیقتا به اون آدمی تبدیل شد که بهش فکر میکنیم / میکنم / میکنید.