Nardis - Journey of an artist

اینجا یک ژورنال ساده است؛ برای نوشتن، اجرا و ضبط کردن و گاهی نیز به تصویر و قاب کشیدن.

پشت دریا ها

آدم گاهی احساس نزدیکی می کنه، صمیمیت. کلامی که بر دل می نشیند. همه شعر ها خواندنی هستند، همانطور همه موسیقی ها شنیدنی؛ فقط گاهی ، در درست ترین زمان مواجه می شویم  و تحت تاثیر قرار می گیریم


پشت دریا ها شهری است 

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است 

بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند 

دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است

 مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند 

 که به یک شعله به یک خواب لطیف 

خاک موسیقی احساس ترا می شنود 

و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد 

پشت دریاها شهری است 

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است 

 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند 

پشت دریا ها شهری است 



 

2

آمپرِ چسبیده

بعضی روز ها آدم روی دورِ بدشناسی میوفته. میگفتن روزی برای تو و روزی بر علیه تو، و یک سری روز ها انقدر بر علیه آدم هستش که فقط بی حس میشه. روز های خوب تو راه هستند و این جمله امید بخش این روز هاست. برای من... حتی شاید برای خیلی ها. نه اینکه افسرده و سر خورده باشم نه، اتفاقات خوب هم افتاد ولی بد شانسی ها ... یک طور دیگه ای در ذهن آدم تداعی میشه. همین احساسِ عجیب و بی حس که هم خوبی هم نه، سر شدی از اتفاقاتی که افتاده، باعث میشه تا یک قدم برای بهتر شدن برداری؛ مثلا ! این هفته هفته پر پیچ و خمی بود. امروز جمعه است و کمی مدیتیشن میتونم کنم، ورزش بیشتر، هواخوری ، تمرین و گوش دادن به موسیقی. شاید یک کنسرتو از ویوالدی خوب باشه؟

2

نوشته شماره 2

مطلبی که پیش روست، از آرشیو خدا بیامرز بیان بود. همچنان به فکر یک سر و سامان دادن به وبلاگی هستم و در نهایت یک سری روزمرگی ها همیشه هست. سر و سامان دادن. مثل هر روز جمع ردن خونه و اتاق. گاهی روزمرگی ها بد نیستن. مثلا هر روز بیدار شدن و یار و رو دیدن، شنیدن، در آغوش کشیدن و با هم صبحانه خوردن. یا هر روز ساز زدن. از مسیر من لذت میبرم. واگنر متر گوش میکنم و حتی به مسیر موسیقی هم باید سر و سامانی دهم. امان از تنبلی و بی انگیزگی.

2
ادامه مطلب

Practice any kind of ART

Practice any kind of ART

نمیدانم کدام آرتیست بود که میگفت تمامی هنرها را بشکاف! برای یک هنرمند این یک فریضه است. البته که به قول آقای معلم :

“We don’t read and write poetry because it’s cute. We read and write poetry because we are members of the human race. And the human race is filled with passion..."

چند شب پیش بود از شعر های افیونی غرلند میگفتم به خانم گل... حالا یاد این جمله و آن جمله افتادم تا بیشتر بنویسم. اینجا برای خودم، برای خودش، برای ما و کمی تمرین نوشتن باشد. من نقاشی هارا دنبال میکنم اما از روی کتاب. به جز دوران نوجوانی بیشتر به چند گالری سر نزده بودم. از همان گالری ها با دود سیگار بهمن. البته اجرا های موسیقی بیشتر رفته ام. یک زمانی با لابی میرفتم سر تمرین ارکستر سمفونیک تا حداقل با تمرین ژنرال از خریدن بلیت قسر در بروم. آن زمانها شهرداد روحانی رهبر دائم بود و وای بر من که چه بلاهایی بر سر قطعات نمی آورد...!!! بعد تر از آن ریکاردو موتی رهبر فقید ایتالیایی یک اجرا از آثار اپرای فاخر ایتالیایی گذاشت به همراه ارکستر سمفونیک تهران و آنجا بود که من یک صدایِ اصیل شنیدم از ارکستر... شاید به معنای واقعی تازه فهمیدم ارکستر چه صدایی میدهد.

سال های 1400 تا 1402 بود که یک دفتر داشتم و از فیلم هایی که میدیدم مینوشتم. نه نقد، بلکه صرفا عناوین. همینطور دفتری دیگر داشتم برای عناوین کتابی که میخواندم. آن سالها عضو کتابخانه بودم و زیاد میرفتم کتاب قرض بگیرم. یادم میاد خرمگس بوکوفسکی را خواندم و بعد فیلمش را با گرفتاری پیدا کردم. هرعنوانی که سگ نمیخواند و نمیدید را من میخواندم و تماشا میکردم. مثل همین روزها که واگنر گوش میکنم و گاهی کیث جرت. یا حتی سراغ قطعاتی برای تمرین می روم که هیچکس سراغش نمی رود.

با استادم یکشنبه هفته پیش کلاس داشتم، البته استادِ جدیدم که دیگر عذر منو خواست چون به قول خودش دیگری چیزی نداشت برای من بگوید. به تمجید یا اینکه از سرش من رو باز کنه نمیدانم در هر حال میگفت آن زمان که من پروکوفیف اجرا میکردم آن دوران موسیقی کلاسیک روی بورس بود. از روز های قبل ترش میگفت که عرق سگی با دوستانش می نوشید و سرِ بازی جرعت و حقیقت اعتراف کرد که حسرتش این است که چرا انقدر در موسیقی کلاسیک وقت گذاشته است ... این روز ها اجراهای جدید بیشتر از موسیقی آوان-گارد و موسیقی در لحظه است. بداهه مینوازنند و فیکس مدیا ابزاری شده برای اجراهای پرزرق و برقِ سالن های تجملاتی شهر. این موسیقی الان روی بورس است و در جریان ... و من گفتم اگر اون موقع کلاسیک در جریان و اکنون اینها پس این هنرمندان موج سوارن و دنبال جریان، نه عمیق شدن در هنر.

چند روزی افسرده بودم. جلسه عجیبی بود. چون حالا صحنه ها به درست یا غلط برقرارند، با همان ترکیبی که همیشه بوده. حالا فقط نوع موسیقی ها عوض شده. و من همچنان در کنج اتاقم در حال تمرین هانون هستم و گذری به سوناتِ "پاتِتیک" میزنم. البته تازگی های سونات فلوتِ پولانک را تمرین میکنم در کنار همه قطعاتم تا استاد اعظم فلوت رضایت دهند و با من تمرینش کند. خدارا چه دیدی... شاید ما هم صحنه رودکی را اینگونه دیدیم. یا حتی وحدت ... یا شاید فراتر از آن.

پ.ن: کاور مطلب سکانسی از فیلم The Long Goodbye، ساخته رابرت آلتمن (1973)

16 خرداد 1405

3

یادداشت سوم

یادداشت سوم

با اینکه لِنگ ظهر بیدار شدم، از روز خودم سعی کردم استفاده ببرم. مدتی رو صرف تمرین کردم. این روزها به جز تمرین های روزانه و تکنیکی و یا اتودنوازی حوصله کار دیگری را ندارم. آخر شبی دفترم را باز کردم و دو تمرین هارمونی حل کردم، حوصله صحیح کردن آن را هم ندارم. یادم می آید نوجوان که بودم بیشتری ساعات تمرینم مختص به فصل پائیز و زمستان بود. با آنکه از مدرسه تا خونه می دویدم اما راس ساعت 3 تمرین من شروع می شد و تا ... 10 شب که دمپایی ها جلودار من می شدند!! شاید برای سن و سال باشه بی حوصلگی. یا که شرایط؟! یا تنبلی؟ 18 تا 20 سالگی به اندازه کافی استراحت دادم به تمرین و ساز و زندگی که پشتم حسابی باد خورد و هنوز به دیسیپلین قبل نرسیدم. البته که دغدغه های نوجوانی آنقدری ترتیب مغزم را نمی دادند تا دغدغه های این روز ها. 

خلاصه که آره... اینم بخشی از تمرین های امروز

21 اردیبهشت 1405

4
درباره

ناردیس -Nardis- جایی برای خواندن و شنیدن. اینجا از روزمرگی ها می نویسم؛ از هنر خواهیم گفت و گوش به موسیقی می دهیم. 

در این مقطع، ناردیس، صرفا یک ژورنال ساده می باشد.

آمار بازدید
  • بازدیدکنندگان آنلاین 1
  • بازدید امروز 29
  • بازدید گوگل امروز 25
  • بازدیدکنندگان امروز 14
  • بازدیدکنندگان دیروز 36
  • بازدیدکنندگان هفتگی 124
  • بازدیدکنندگان ماهانه 210
  • کل بازدیدها 365
  • کل بازدیدهای گوگل 156
  • کل بازدیدکنندگان 181
  • عمر وبلاگ 114 روز
قدرت گرفته از بلاگیکس ©