نوشته شماره 2
مطلبی که پیش روست، از آرشیو خدا بیامرز بیان بود. همچنان به فکر یک سر و سامان دادن به وبلاگی هستم و در نهایت یک سری روزمرگی ها همیشه هست. سر و سامان دادن. مثل هر روز جمع ردن خونه و اتاق. گاهی روزمرگی ها بد نیستن. مثلا هر روز بیدار شدن و یار و رو دیدن، شنیدن، در آغوش کشیدن و با هم صبحانه خوردن. یا هر روز ساز زدن. از مسیر من لذت میبرم. واگنر متر گوش میکنم و حتی به مسیر موسیقی هم باید سر و سامانی دهم. امان از تنبلی و بی انگیزگی.
مدتی به فکر سر و سامانی به اینجا بودم. ایده های مختلفی به ذهنم رسید اما در نهایت الان اینجا هستم و همچنان همون روزنوشت های تکراری رو مینویسم. فکر میکنم تو بحث قلم شاید نتونم واقعا چیزی فراتر از این داشته باشم؛ ایرادی هم نیست حداقل حدود خودم رو میدونم و شاید مثل آتش نوجوانی دنبال فنِ همینگوی نیستم. تو این مدت رپرتوار متفاوتی رو گوش دادم. سمفونی چهارم، فا مینور، از چایکوفسکی و اون تمِ لعنتی موومان دومش. بخش های اولیه اپرای والکوری از واگنر که فعلا اکتِ اول رو خیلی گوش میکنم. بهتر گوشش میکنم، نمیگم میفهممش یا درکی ازش دارم اما روندِ موسیقی برام نامستور شده؛ و منی که از چهارده سالگی درگیر این سنگینیِ اسم آقای واگنر بودم و کم کم الآن از اهمیت وجودش آگاهم. همینطور دلیل علاقه موسیو ریختر به ایشون (به نقل از خودش که سه استادی که داشته، پدرش، نیگاوس و واگنر.)در نهایت مدتی خالی بود اینجا اما خب فعلا از آرشیوِ هر ماه چند پست رو در دسترس گذاشتم. ضمن اینکه مثل اینکه قرار نیست اینجا اونقدرا هم ژورنال جدی باشه!
ژورنال